قبلاً فکر میکردم همهی مکالمهها یه جایی از سر اجباره و تموم میشه ،
تا اینکه یکی پیدا شد که ساعتها گذشته بود و هنوز دنبال بهونهای برای موندن میگشت ، ساعت نزدیک پنج و نیم صبح بود ، نوشت : دارم از خواب میفتم ..
یه لحظه فکر کردم میخواد بره بخوابه ، بعد ادامه داد:
ولی حیفه حرفامون تموم شه ، خوش میگذره باهات حرف میزنم نمیخوام خوابم بگیره ، میرم قهوه میخورم ))