سٰایه؛
قبلاً فکر میکردم همهی مکالمهها یه جایی از سر اجباره و تموم میشه ،
تا اینکه یکی پیدا شد که ساعتها گذشته بود و هنوز دنبال بهونهای برای موندن میگشت ، ساعت نزدیک پنج و نیم صبح بود ، نوشت : دارم از خواب میفتم ..
یه لحظه فکر کردم میخواد بره بخوابه ، بعد ادامه داد:
ولی حیفه حرفامون تموم شه ، خوش میگذره باهات حرف میزنم نمیخوام خوابم بگیره ، میرم قهوه میخورم ))
6پسند2نقد0
نقدها
نیازمند یه دونه از این آدما ((:
حالا تصور کن بعد کلی وقت تلف کردن سر آدم اشتباه یه همچین فرشته ای بیاد تو زندگیت))یه نفس راحت کشیدم ))
لپگلی ؛ به به خدا برات نگهش داره
خیلی برات خوشحالم دختر.. خوشبخت شدی ک(:😭🎀😭
قربونشما ، ماچچ😭💘