غمی به استواریِ کوههایی که در میانشان ایستادهام، در سینهی کوچکم جا دادهام. هر کلامِ موسیقی، یادآورِ تنهاییِ تحمیل شده بر زندگیام میشود. هر نوت، قطره اشکی بر گونههایم میشود. آه... آه از آن روزی که زندگانیام تاسیان شد، قلب و روحم در اسارتِ تاریکی و غم باقی ماند و طعمِ شیرینِ خوشحالی از کامم پاک شد. سالیانِ سال در تلاش برای به زبان آوردن این غم بودم اما راهی جز نوشتن و به خاک سپردنِ این غم یافت نکردم؛ به نقل قول از سخنِ جنابِ هوشنگِگلشیری، « کلوخهی غم را باید به آب دهان خیس کرد و به زبان هی چرخاند و چرخاند و بعد فرو داد. گفتن ندارد. »
5پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.