
خیالپردازیبرشی از زندگی
34001
پیرزنی سالها در غربت زندگی کرده بود. هر صبح، وقتی از خواب بر میخاست، پنجره را باز میکرد و به آسمان مینگریست. با اینکه آسمان در تمام دنیا یکی بیشتر نیست اما گویی آن را نمیشناخت..

پیرزنی سالها در غربت زندگی کرده بود. هر صبح، وقتی از خواب بر میخاست، پنجره را باز میکرد و به آسمان مینگریست. با اینکه آسمان در تمام دنیا یکی بیشتر نیست اما گویی آن را نمیشناخت..