
خیالپردازیرواننگررازآلود
33011
همه از اینجا رد میشن صدای همهمه همه جا پژواک میشه. اما اونقدر عادی شده که کسی بهش توجهی نمی کنه. انگار وجود نداره. انگار فراموش شده. در ظاهر یک عالمه آدم هستن، همه دارن حرف می زنن، ولی در باطن... همشون میگذرن و میرن. بدون درنگ.با وجود. همه صداها و شلوغی ها... کسی تو لابی نمی مونه... لابی خلوته... اینجا ساکته... روی صندلی ها خالیه. کماکان هستند کسانی که یک لحظه صبر می کنن. می شینن. فکر می کنن. شاید چند کلمه ای حرف بزنن. اما مقصد همه مشخصه. و مقصد هیچ کس اینجا نیست. البته اسمش هم روشه. اینجه فقط یک لابیه! مگه نه؟




