
خیالپردازیبرشی از زندگیعاشقانه
75028
شبهای بارانی... چقدر زیبا و آرامشبخشاند اما نه برای او. برای او، باران یادآور خاطراتی بود که هرچه تلاش کرد فراموششان کند، نتوانست. خاطراتی که در صدای ریزش قطرهها زنده میشدند و دوباره در دلش میباریدند. پس قلم را برداشت... تا آنچه از یاد نمیرفت، به دلِ کاغذ بسپارد....♡
فصلها
(8 فصل)- 8
اخرین داستان(جنگل تاریک)
15 آذر 1404 - 7
داستان هفتم(تهران خاکستری...)
12 آذر 1404 - 6
داستان ششم(فریاد بیصدا...)
22 آبان 1404 - 5
داستان پنجم(آخرین بوسه خورشید)
20 آبان 1404 - 4
داستان چهارم(نوشتن بر دیوارهای زندان)
17 آبان 1404 - 3
داستانسوم(خیال باران)
17 آبان 1404 - 2
(داستان دوم:شوالیهوعشقصورتی)
16 آبان 1404 - 1
مجموعه داستانهای کوتاه(شب های بارانی..)
16 آبان 1404





نقدها
داستان چهارم رو خواندم واقعا تو فکر فرو رفتم هم توصیفت خوب بود هم فضا را خوب نمایان کردی دقیق هر چه که داستایوفسکی دید رو دیدم شنید رو شنیدم و حس کرد رو حس کردم فقدر مشکل این بود حرف ها خیلی فلسفی یا جملات اول ورود کافکا ساده بود
به نظرم اگر یکم جملات معمولی بیشتر شه و یهو وارد عقل متین و فلسفه شیم جذابیت رو چندان میکنه ولی در کل کارت فوقالعاده بود خسته نباشی 😊