
خیالپردازیعاشقانهجادویی
37701611
«شاید من یک هیولا باشم اما کی گفته که شرور هم هستم ؟» مگر هیولا ها دل ندارند ؟ چرا یک هیولای گم نام نتواند عاشق و دلباخته شاهدخت این قلمرو باشد ؟ خب چه میشه اگر که هر چند وقت یک بار با انگیزه عشق دست به کار های شرارت آمیزی هم بزند ؟ به هر حال چه عملی شریف تر از دیوانه وار عاشق بودن است ؟ داستانی که مقابل شما است مجموعهای از نامه های یک هیولای عاشق پیشه و یک شاهدخت مقتدر به یکدیگر است که امیدوار است برای چند لحظه مخاطب خود را سرگرم کند.
فصلها
(11 فصل)- 1
برای مخاطب های این اثر 🐧
07 فروردین 1405 - 2
برای دوک الکساندر عزیز
07 فروردین 1405 - 3
برای شاهدخت امیلیا ولروسا
06 فروردین 1405 - 4
برای هیولای ناشناس عزیز
04 فروردین 1405 - 5
برای هیولای گمنام عزیز
03 فروردین 1405 - 6
برای روباه سفید من امیلیا
02 فروردین 1405 - 7
برای بی نقص ترین موجود جهان ، امیلیا
28 اسفند 1404 - 8
برای شاهدخت محبوبم امیلیا
28 اسفند 1404 - 9
برای زیباترین ماه امپراطوری امیلیا ولروسا
28 اسفند 1404 - 10
برای شاهدخت امیلیای عزیزم
28 اسفند 1404 - 11
برای شاهدخت سرزمین ولروسینا
28 اسفند 1404




