
خیالپردازیعاشقانه
117043
سالیانی بسیار دور در کشور ژاپن، امپراطوری وجود داشت که بالا ترین هدفش، صلح در کشورش بود. او موفق بود به جنگ های داخلی در کشورش پایان بدهد؛ اما اکنون فقط دشمنی و اختلاف میان دو خاندان مهم کشورش باقی مانده بود تا به آن هم پایان بدهد. او توانست خیلی از اختلاف نظر های آنها را حل کند، اما هنوز هم آن دو خاندان به یک مو بسته بودند تا دوباره دشمنی شان از سر گرفته شود. امپراطور به دنبال راهی بود تا این اتفاق نیفتد. آن دو خاندان توانستند تا یک دهه دشمنی را کنار بگذارند، ولی هنوز هم از دیگری خوششان نمی امد. تا اینکه در یکی از ملاقات ها امپراطور، تصمیمی که ده سال پیش گرفته بود و روز به روز از انجام آن مصمم تر میشد؛ به آن دو اعلام کرد. "وصلت میان دو خاندان رنگوکو و هاشیمارا"





نقدها
خیلی جذاب بود و یهو انگار پرتم کرد وسط فیلم و داستانی ژاپنی خسته نباشی🫠✨
ممنونم🙏🏻
خیلی خوب بود منتظر ادامه هستم
ممنونم🤎🙏🏻
چقدر گوگولی بود این قسمت 😭 یه فنجون قهوه طلبت! ☕
مرسیی🤎🤎:))
همون اول که خلاصه داستانو خوندم و فهمیدم ژاپنیه مشتاق شدم و وقتی خوندمش مشتاقتر 😁 و اینکه از کاراکتر رنگوکو توی داستانت استفاده میکنی ایدهی محشریه 🤌🏻✨️ بیصبرانه منتظر ادامهش هستم ☕️
لطف دارین🙏🏻🩵