میدانم،سخت است اما شاید سرزنش نکردن خود سر چیزهایی که تقصیری در آن نداشته ای قدمی برای بهبود روحت باشد .
از من به بچه ای که منتظر این مرحله از زندگیشه: تا میتونی جون جمع کن،جونِ خیلی خیلی زیاد
خودکشی؟آدمی با یکنگاه آنچنان ولوله ای در دلِ دیگری می اندازد،که زیر نگاهِ او جان میدهی.
اگر نسل ما نام داشت،قطعا تولدهای بیجا برازنده ی او بود..
میگوند درد یکی،درمان دیگریست بنظر عجیب است ولی عجیب واقعیست !
در همه حال چرا های زیادی در ذهنم بوده،اما یک چرایی که همچون مته سرم را میخورد این است: چرا بین همه من این همه سادم؟
میگویند بعد از هر غمی شادیست اگر اینگونه باشد ،یا غمم سال هاست تمام نشده یا چیزی به نام شادی وجود ندارد.
اگر در سرم افعی هم می پروراندم،نیش هایش با من اینگونه نمیکرد که افکارم می کنند.