من یه دختر ۱۸ سالم رشتم آموزش زبان انگلیسیه عاشق چیزای جنایی و فلسفی هستم
یکی پوچی را سفید کرد و دیگری سیاه ، از دیگری که سیاه را نام برد پرسیدم چرا ؟ گفت : چون روشن نیست اما سفید روشن است پس پوچی نیست کمی به فکر رفتمو رفتنش را تماشا کردم لبخند زدم با خود گفتم : شاید بیچاره نمیداند نور در سیاهی پیدا میشود
بارون چیزیست که من با دیدنش لبخند میزنم و خوشحال میشم ، با خودم فکر کردم شاید دیوانهام ، ادمی که با درد و گریه یکی لبخند میزنه میرقصه قطعا دیوانه است
جریان زندگی به قدری پیچیدست حتی تمرکز شنیدن صدای نفس هاتو نداری ، خب میگن خوشحال باش حداقل زنده ای نفس میکشی اما من حتی نمیفهمم کی نفس میکشم کی نه ، کی مردم کی زندم فقط انگار میخوام بدوام بگم منم برندم