من مسافر و غریب اما لبریز یقین میدونم تو راه عشق همه رو جا میزارم
دلم میجوشه خاطره ها به سرعت رد میشن یادم میاد کی بودم بهم چی گذشته وقت خوابه فردا صبح بلند میشم فراموش میکنم و ادامه میدم نمیدانم کی بیدار خواهم شد خسته ام از اینخواب دیدن های پیاپی
شب با سکوتش به من میگوید چه شد آن همه هیاهو فکر و خیال امروز چند مسافر راهی دیار باقی شدند و جاماندگان به دنبال آنها شیون میکردند عزیزانم کمی آن طرف تر منتظرند و من در انتظار دیدن آنها ... شاید فردا غبار دوری فرو نشیند