بعضی وقتا خندیدن بهتر از توضیح دادن درد است:))
زندگی کوتاه است طوری از زندگی لذت ببر که گویا جهان رو به پایت ریخته اند :))
دیگر نمانده نفسی در آن تن درمانده نفس های آخرش را هم از تن بی جانش خارج میکند اما چه فایده که از این دنیا طعم خوشبختی را نچشید بلکه بدترین سختی ها را چشید :(
دادگاه افکارم مرا به خود فرا خواندند؛ حتما با خود میگویی به چه جرمی؟ به جرم مهربانی:)
دیگر نمانده حوصله برایم؛ انگار دنیا سیاه و سفید شده در میان خطوط تلخ این رنگها، شاخه ای امید در دل دارم تا شاید درست شود تا شاید اتفاقی افتاد زندگی از این رو به آن رو شود.
خسته ام از جهان از جهانی که فقط به بعضی از افراد فهموند که عشق وخوشبختی چیع و به بیشترین آدم ها ثابت کرد که میتواند چقدر ظالم باشد :(
گریه چه فایده ای داره وقتی دستهایت به خالی شب گره خورده و هیچ صدایی برای تسکین قلب شکسته نمیماند، فقط امیدی کوچک مثل نسیم صبحگاهی در میان اشکها میرقصد تا دوباره بتوانی برخیزی.
بعضی از درد هارو نمیشه گفت،نمیشه نوشت: فقط شب ها، با چشمای خیس به سقف زل زد و سکوت کرد.....
سکوت کن! و بگذار درد دل هایت سر بسته بماند! گاهی کسی نیست که سنگینی دردهایت را بفهمد...! شایدم هست،اما گاهی سبک نشوی سنگین تری...
گوسفند فکر میکنه رفیقش چوبانه ؛ اما چوپان رفیق صمیمیش قصابه؛ حکایت خیلی هاست(: