دختری از جنس کتاب
بر روی پوست بلورین بدنش قطرات خون همچو دسته های عذاداری عذایی از جنس خون گرفته بودند و این پایان داستان فرشته کوچک شیطان بود شیطانی که برای انسان سجده نکرده بود از عشق این فرشته کوچک و زیبا به سجده افتاد
از یه جایی به بعد فهمیدم دوستی وجود ندارد چند نفر میان و میرن احاس صمیمیت باهات میکنن و پشتت حرف میزنن از همون جا به بعد به دنیای خیالاتم پناه بردم از ترس این حیوانات ادم صفت
در دنیای خیالاتم غرق میشم بگذار انگ دیوانگی به من بزنند من در خیالاتم میرقصم بی باکانه شمشیر میکشم عاشقی میکنم و در سبزه زار ها میدوم کسی چه میداند شاید اگر دنیای ذهنم نبود همین هم ز من باقی نمیماند
از مردمی ضربه خوردم که میگفتند ما برای دوای زخمت امده ایم اما شنیدم پشت سرم زخمانم را برای دیگران تعریف میکردند و میخندیدند
گیسوانم چرا عاشق ماه شده اند؟ انگشتانم چرا مانند چاله های پر از اب پس بارانن اما با این فرق که پر از خونند؟ گناه پاهایم چیست؟که اینقدر مانند مادری که میخواهد محبوبش را ارام کند مرا تکان تکان میدهند؟
در میان مردمی زندگی میکنم که در تمام عمر چند کتابی بیش نخوانده اند و به منی که در کتاب هایم زندگی میکنم میگویند زندگی مکن