با بودنم خودمو شکنجه میکنم
تازگیا خودمو بیشتر لایق دوست داشته شدن میدونم.
از وقتی معنی "تر و ترین" توی ذهنم از هم پاشیده حس بهتری دارم. میدونی انگار برگشتم خونه.......... به بدنم.
معدم بهم ریخته فک کنم قراره ترسمو بالا بیارم
هروقت میخواستم در جمعی ابراز حضور کنم با چرخیدن چشم ها و حواس ها به سمتم زیر پایم خالی میشد و دلم میریخت. این میزان تهدید حیات برای اولین بار در نظرم عجیب و ترسناک امد.
اجازهمیدهم غم سخن بگوید. خودم را نمیبخشم که عاشقت شدم و خودم را نمیبخشم در حالی که عاشقم بودی رهایت کردم..