بخش غمگین ماجرا اینجا بود او بسیار تنها بود ولی قلبش همچنان برای دیگران میتپید ؛ چشمانش در جدال عقل و قلبش گریان بودند کاش راه خلاصی از زندگی که دیگران برایش ساخته بودند داشت
برای رهایی یک انسان ،یک انسان کافیست
زخم ها التیام پیدا میکنن اما همیشه ردی از آن باقی می ماند):
کتابش رو بست و از پنجره به بیرون خیره شد ، اینروزا درست مثل آسمون ابری بود ولی نمی بارید(: