اینجا دالانی است به وسعت یک رویا و من راوی قصههام
دیگر روحی برایش نمانده بود. ته ماندهاش را صبح، با قاشق چایخوری در چای حل کرده بود... دیگر هیچوقت طعم شیرینی را نمیچشید.