غمگین نیستم ، فقط ، قدر یک عمر شاد بودن را فراموش کرده ام جای نگرانی نیست
وای از این روزمرگی های پاره پاره که اگر کل ماه را بهم منگنه بزنم یک روز کامل شادی را در دست ندارم
ـ از فردا فردا شد ـ منظورم از اون فردا های تو آلیس در سرزمین عجایب بود
اگرچه نتوانستم بنویسمش اما شما خط خطی های دفتر خاطراتم را بخوانید
بنظرت داستان ها از کجا میان؟ بزار یجور دیگه بگم بنظرت من توی جیبم چی دارم یه بالم لب یه خودکار بیگ یه بلیط برای رفتن به گرد همایی کتاب خوانی و
و دخترک، یاد گرفت که از زشت بودن نترسه
همه کار هایی ، که دوست داشت انجام بده رو روی تخت با چشمای بسته بوسید و گذاشت زیر متکا و صبح فردا یادش رفت برشون داره