جایی برای لحظه ای خود نبودن
عزیز ترینم بدان که من دیدنت را بسیار ارزو کرده ام وشاید در دنیایی دیگر ما سهم هم بوده ایم ...
گفت : زیباتر شده ای .. با حالتی خنثی گفتم : ممنونم ولی او نمیدانست که با ان سوالش حال من چگونه شد
دیدمش .. دقیقا ششم مرداد دقیقا در ساعت شانزده و پانزده دقیقه .. دلم با دیدنش لرزید تنها یک ثانیه مکث لازم بود .. قلبم هزاران تکه شد او دست در دست دیگری با نگاه های عاشقانه اش قلبم را شکست
فهمیدم دوستت دارم همان شبی که با یک حرف ساده ات تا صبح لبخند زدم
گاهی خیلیارو زود میبخشی ، چون دوست داری بازم تو زندگیت باشن
سال ها پرسیدم از خود کیستم ؟ اتشم ، شوقم ، شرارم ، کیستم ؟ دیدمش امروز و دانستم کنون او به جز من ، من به جز او نیستم ...
من برای تو یک فصل بودم .. تو برای من کل کتاب بودی :))
گفت _ چیشد که چنین شدی ؟ گفتم _ نمیدانم ... شاید بخاطر قلب سنگی ام چنین شده......
گاهی ادمی در ۲۰ سالگی میمرد اما در ۷۰ سالگی به خاک سپرده میشود ....
خواب دیدم روی بالش چَشم در چَشم توام از سرشب گونه هایَم بوی بآران میدَهَد ۱۸:۲۳