قطعاً نوشتن میتواند مداوای هر دردی باشد.
سلام، این را میخواهم به تو بگویم، به تویی که هرگز فرصت رد و بدل یک کلمه میانمان برایمان فراهم نشد، این را بدان که پایان راه اینجا نخواهد بود، گاهی باید قویی بود و فرصت ها را به زمانی دیگر منتقل کرد، شاید روزگار زمان بهتری را برای رسیدن در نظر گفته.
نمیدانم، هم ماندن مرا می آزارد و هم رفتن از این شرایط مرا سخت اذیت میکند، ایکاش راهی جلو رویم بود که به من میتوانست بهتر از قبل کمک کند، در این شرایط هیچ مرهمی نمیتواند این زخم کهنه را برای من مداوا کند. شاید باید خیلی کلیشهای صبر کرد.
نمیدانم واقعاً، ترسم همواره دارد بیشتر از قبل میشود، من تمام تلاشم را میکنم تا بتوانم واقعیت را به نفع خودم تغییر دهم منتهی باید پذیرفت که گاهی انسان نمیتواند شرایط را آنطور که هست خوب پیش ببرد، من واقعاً در این شرایط احساس خستگی و ترس میکنم.
نمیدانم دقیقاً چطور و در چه زمانی بود که پی بردم اینگونه انسان میتواند تغییر کند، شاید دیروز، شاید هم پس پریروز ولی خوب این را میدانم آدم در زندگیاش باید پذیرای هرگونه رخداد و اتفاقی باشد و نمیشود چشمبسته تمام راه را رفت، گاهی باید کمی صبر کرد.
ایکاش میتوانستم این را به خودت بگویم، منتهی میدانم با گفتنش دردی دوا نمیشود و صرفاً یک فکر به فکرهای قبلی خودم اضافه میگردد و قطعا در جوابش قرار است پاسخ "نه" بشنوم، امیدوارم روزی برسد و شرایط دست به دست هم دهد تا شاید آدم بتواند حرف دلش را بزند
دلتنگیها طوری نیست که قابل وصف باشد، از درونم مانندی آتشی زبانه میکشد و من در برابر آن همانند طفلی در آغوش مادری هستم که به جای اینکه مرهم من باشد، بیشتر مرا آزردهخاطر میسازد.
ایکاش یک مقدار کرنش هرچند کم از سوی تو میدیدم تا شاید اندکی من را به زندگی هر چند هم کم امیدوار میکرد. ای هدیه باشکوه تخیل و واقعیت زندگی من دوستت دارم، این را بدان و از هیچ اقدامی برای بدست آوردنت دست بر نخواهم برداشت.