مینویسم تا کلمات تمام شوند
ای کاش میتوانستم انتخاب کنم صدای چه کسی را بشنوم و صدای چه کسی را نه،قطعا سلامت روان بهتری داشتم
همه در عجب بودند که چطور بعد از یک شب دیگر اشک نریختم ،نمیدانستند ان شب به اندازه ی یک عمر اشک ریختم .چشمه ی اشکم خشک شد
انسان ها قاتل ها را میکشند تا بگویند کشتن کار بدی است...
من گفتم در پیچ و تاب موهای تو گیرم ، تو چرا موهایت را کوتاه کردی؟من کی گفتم میخواهم ازاد شوم؟ "ارغوان"
من بازگشته بودم ،اما به راستی هیچ چیز شبیه گذشته نبود حتی نفس هایم
نگاهت میکنم خاموش و ،خاموشی زبان دارد "ه.ا.سایه"
زندگی دَوَنده ی تازه نفسی بود و من پیرمرد عصا به دست. او میدوید ،من فقط جان داشتم بگویم آرام تر برو!
دیگران هر گذشته ای که میخواهند ،داشته باشند ما که دفتر خاطراتشان نیستیم . . میگویی زمانه اینگونه ام کرده ، زمان میگذرد زباله میگندد اما شکوفه ها گل میکنند . . تقصیر کودکی سختت نیست که اینگونه بار آمدی ،عادت کردی تقصیر گردن دیگران بیندازی "ارغوان"
به دنبال ارواح گشمده نروید ،انها حتی در دنیای مردگانم گمنام اند،آه فکر کنم نیمه ی گمشده ام در میان ارواح است
سرونازم گفتیا "حاشا سکوتت بهر چیست؟" گفتمت "حرفی ندارم" دیدم به واقع، که تو در شعر منی "ارغوان"