نویسندگان همیشه از روزگار و زندگی طلب دارند. من طلب کارم از زندگی ام و آن را روی تنه ی درخت مینویسم.
معصومیت نشناختیم اگر اونقدر بی پناه نشدین که خدارو به خودش قسم بدین و بگین فقط دلم رو آروم کن. آتیش نگرفتین که بفهمین دریا های شمال هم جوابگوی آتیش عشق و درد دورنت نیست.
به جای بوسه هات روی لبام سیگار روشون گذاشتی. تا دیر نشده برگرد و ریه هامو پر کن از عطرت تا قبل ضربه آخر برگرد
احساس سنگینی روی قفسه سینه ام دارم. زنده ماندن برایم تعریفش فرق کرده. زنده ماندن یا نماندن به روح انسانه نه کالبد از جنس خاک. من مرده ام زمانی که موهایم را زدم مرده ام زمانی که دیگر رژ نزدم من مرده ام زمانی که دیگر برای حفظ ظاهر میخندیدم و من مرده ام