با چشمان باز رویا و کابوس میبینم... این جهان توهم مسخره ای بیش نیست.
جانا بر من بگو چه شد که این چنین شد؟ جهانت تیره و تار شد، اشک بر چشم هایت آمد و قلبت تاریک شد...بر من بگو از آن لبخند شیرینت، از آن لحظه لحظه های روشن زندگی ات، از آن سرخی آرزو های بلند ات، بر من بگو چه شد این چنین شد؟...
در من دو نفر زندگی میکند. کسی که میخواهد صبح زود بیدار شود و روزش را شروع کند، و کس دیگری که با طلوع خورشید، پتویش را روی صورتش میکشد و منتظر بالا آمدن ماه بر آسمان میماند.
"هر روزت را طوری زندگی کن که انگار آخرین روز است" به راستی که مسخره تر از این جمله نداریم.چون اگر کسی میدانست که واقعاً چگونه باید زیست کرد، هیچ وقت این جمله خلق نمیشد. ما در آغازمان گیر کرده ایم، پایانمان که جای خود دارد.
منتظر چه کسی هستی عزیزکم؟ کسی که ناگهان از راه دور برسد و نجات دهد؟ در این جهان بیرحم از این خبر ها نیست. خودت را محکم در آغوش بگیر و منتظر طوفان های بعدی دریای زندگی ات باش و به هیچ ناخدای دیگری اعتماد نکن، چون آخر این قصه چیزی جز غرق شدنت نیست.
امشب برای اولین بار وقتی کتک خوردم، اشکم نیامد. به جرئت میتوانم بگویم که این نادر ترین اتفاق زندگیم تا به الان بیست سالگیم بوده است چون تا دیشب خیسی چشم هایم را پاک میکردم اما از فردا شب باید خورده شیشه های قلبم را که از فشار ترکیده است را تمیز کنم..