چرا انقدر میانمان جدایی افتاده؟ همه هستند، تو نیستی. انگار همه چیز و همه کس دست به دست هم داده اند که من تو را نبینم، که ثابت کنند ما برای هم نیستیم.
ذهنی دارم به وسعت جهان و در ذهن هیچکس نیستم.
گفت: «تو مثل دونههای برفی.» گفتم: «دونههای برف؟» لبخندی زد و ادامه داد: «آره، مثل دونههای برف. از دور فقط تکه های ریز یخ هستن؛ ساده و سرد. اما اگر با دقت نگاه کنی، میبینی چقدر زیبان و تمام این مدت از زیباییشون قافل بودی.»