خاکشان کردم زیر خاکستر های قلب سوخته ام ...
خدا را چه دیدی شاید یک روز در دنیایی دیگر ، آنجا عاشقم بودی...
توقع درک شدن دارند اما نوبت که به خودشان رسید درک برایشان معنایی نداشت ...
چه کنم با غم نبودنت ؟! چه کنم که دلم را آرام کنم ؟! نه ز من خبر داری نه ز دل اما خیالت این روز ها آرام قلب بی قرار من است ...
باز هم امشب از خیال تو غوغاست در دلم باز هم خیالت آرام بخش شب های تارم شده زیباست ! زیباست ، خیال با تو بودن ...
چشم ها ، خاطرات را درون خود نگه میدارند... هر اتفاق ، هر لحظه و هر شخص را ! با یادآوری هر خاطره لبخند یا غم و اندوه به چهره ما چیره میشود ... بیخود نیست که چشم ها تغییر نمیکنند ، عشق از چشم به قلب ختم میشود ... « آغاز فصل عاشقی میان قلب ها ... »
به من میگین بی رحم ِ بی احساس ..؟! من شب هایی که از دست شما فرار میکردم به تختم تا تو بغل امنِ عروسکام آرامش بگیرم پتو میکشیدم روشون تا سردشون نشه ..:)
چه زیبا ویران کرد قلبی که با هزاران زحمت دوباره تکه هایش را به هم چسبانده بودم ... گمان میکردم آمدهای تا در خانه دلم زندگی کنی اما من بی خبر از این بودم که تو تخریب گری بیش نیستی...