نویسنده نسل جوان. عاشق نوشتن. داستان نویس
دوباره برم به اون روزها، به همون محله، همون خندهها! اما حالا اینجا هستم، و آدمها دورتر از هم شدن. فقط خاطرات قشنگه که موندن و این قاب عکس داره نشون میده که ما چه لحظههای خوبیو با هم داشتیم. شاید باید یاد بگیریم با این تغییرات زندگی کنیم و....
خیلی وقتا یاد این لحظهها میافتم و یه حس عجیبی تو دلم پیدا میشه. چرا باید اینطوری باشه؟ چرا زندگی اینقدر بیرحمه و این همه ارتباطات رو میشکنه؟ من اینجا نشستم، با این قاب عکس، و گاهی فکر میکنم کاش میشد دوباره برم به اون روزها، به همون محله، ۳
، میبینم که چطور همه چیز تغییر کرده. این چهرهها، این خندهها... یه روزی همه با همیم، امروز شاید هر کسی یه گوشهای از زندگیشه. یهجوری از هم دور شدیم، انگار زمان داره ما رو به سمت خودش میبره و ما فقط واسه تصویرها زندگی میکنیم. قسمت دوم. خاطرات _
"ببین، این قاب عکس رو ببین! چند سال پیش یک روز بیخیالی با دوستانم گرفتیم. هیچکدوم فکر نمیکردیم که روزی این لحظهها اینقدر برای ما ارزشمند بشن. همیشه میگفتیم، 'بیخیال، زندگی همین قراره.' اما الان، وقتی به این تصویر نگاه میکنم، میبینم که چطور..