دختری که شاید نویسنده شد✍🏼
گاهی نوشتن برات میشه آغاز زندگی ،نوری میشه در برابر تاریکی زندگیت و شاید اندکی التیام یابد زخم هایی که خوردی و دم نزدی
در میان کلمات دنبال دنیایی هستم که بتونم در آن شاید اندکی شاد باشم
بچه که بودم آرزو میکردم زودتر بزرگ بشم ولی الان که بزرگ شدم میفهمم چه آرزوی مزخرفی داشتم دلم میخواد برگردم به بچگی ولی نه بچگی رو هم دوست ندارم🙂
عشق یه طرفه یک مرگ کامل خود خواست است خودت شروعش نمیکنی ولی یهو میبینی دچار آدمی شدی که حتی با او عاشقانه در خیابان زیر بارون قدم نزدی
کاش زندگی یه گزینه داشت هر وقت دیگه خسته میشدی دکمه رو میزدی از زندگی پیاده میشدی....
گاهی فاصله عشق و نفرت یه مرز باریک وجود داره که میتونه یه آدم رو از فرشته تبدیل به هیولا کنه چه دنیا قشنگ میشه که حواسمون به آدمای حساس زندگیمون باشه شاید تو اوج فروپاشی با به یه کلمه محبت آمیز تو دنیا زندگیشو معجزه کنه!
دیشب بازم یادت افتادم خاطراتمونو مرور کردم ولی باز نفهمیدم کجا رو اشتباه رفتم که راهمون جدا شد یعنی میشه دوباره اون چشارو ببینم شاید تقدیر دل ما رو امتحان کرده باشه، اما هنوز عطر نگاهت در هوای دلم جاریه. امید دیدار تو، امید بهار گلهای عاشقیشه.
من که روحمو و کشتم ولی بعد از من عاشق هرکس شدی مرد باش پای احساساتی که حتی توی آن دخلی نداشتی وایستا...
عشق یک طرفه یک انتخاب نبود برای من یه تحمیل قشنگ درست تو حساس ترین نقطه زندگیم درسته همه چیومو باختم و حس عشق رو تجربه کرم
یادم نمیره روز تولدم تو قلبم پروانه می رقصید به بهانه یه اعتراف عاشقانه تو شیک پوشیده بودم و دعوت شدم به جشن تولد خودم چه رویاهایی با تو در سرم که نساختم اما تو نیامدی و سهم من یه لبخند پر از بغض شد از اون شب دیگه تولدام رنگ بوی خاص نداره و غمگینه