ملیا-7 روز پیش
جاده ی کودکی
تمام محیط دید چشمانم با روشنی ابرها میان آسمان شب محصور شده
چه فراخ است پهنه ی بیکران ابر! و چه خیال برانگیز ذهنم را به دور دست ها سوق میدهد.
من از تماشای ابرهای فرّار بالای سرم به خاطره ای میوفتم و در میان انبوه درختان پر بار باغ، شادمانه میدوم و میدوم تا انجا که خانه ی مادربزرگ نقطه ای شود میان جاده ی شالی
انطرف جاده، مرغابی ها در آب شنا میکنند و چند تا از خانم های روستا پوتین های پلاستیکی شان را میپوشند و روسری هارا از پشت گره میزنند که داخل شالی بروند.
فصل دروی برنج است، سرم را روی جاده میگذارم، از اینجا برنج ها شبیه رشته های سبز رنگی که راه اسمان در پیش گرفته اند به نظر میایند و آدمهای میان شالی
شبیه مورچگان میان چمن زار شده اند.
کنار رود، منتظر یک لاکپشت میمانم.
لاکپشت میاید و کمی همدیگر را تماشا میکنیم ، بعد دوباره به ته رودخانه میرود.
ابرها از هم فاصله میگیرند، من به اتاقم برمیگردم
مثل همیشه...