کاربر 2357#3 ساعت پیش
از همان روز اول، تمامِ لحظههایمان بویِ رفتن میداد؛ بویِ بغض، بویِ درد، بویِ تنهاماندن و بویِ فراری که از سرنوشتمان جدا شدنی نبود. و میدانی تلختر از تمامِ اینها چه بود؟ حقیقتی بود که نه خواستم ببینم، نه میخواهم ببینم. حقیقتی که از آن فرار کردم و چشمانم را به رویش بستم. حقیقتی که هنوز هم از باور کردنش قلبم میلرزد.
اما بگذار صادق باشم؛ دیگر خستهام. خسته از این دویدنهای بیحاصل، خسته از این فرارِ بیپایان. من دیگر نمیتوانم به تنهایی از این سرنوشت فرار کنم. میروم. یا بهتر بگویم: رفتنیام. میدانم که رفتهای، اما بوی تو هنوز در ذهن من مانده است.
رفتنی ام چه میشود بوی آمدنت بیاید؟!