دخترک رها در باران
- اثر انگشت قاتل مشخص شد، اما او هم جزو مقتولها بود.
- بهای اعتمادت، همان خون ریخته روی زمین است. - اما من راهی جز اعتماد نداشتم. - دقیقا الیزا! این روش مارکوس است که جز یک راه باقی نگذارد، و تو الان راهی جز مرگ نداری.
تمام صدفهای ساحل را جمع کردم. گفته بودی هرجا صدف داشته باشد عاشق آنجا میشوی. آغوشم پر از صدف شده است.
گرمای آغوشش، قلبم را سرد و گردنم را پر از خون کرد.
- شرافت برایت سنگین بود که تاج و تخت را انتخاب کردی؟ - نه، زانو زدن تو، برایم لذتبخش بود.