نویسنده و قهوهدوست.
سه واحد زبان تخصصی پاس کردم تا درکت کنم ولی تو گویا فقط ریاضی میفهمیدی!
خواستنش بیشتر از هر چیز دیگری من را به تباهی کشید.
فکر میکردم وقتی کنارم است یعنی داستان ما تا ابد محکوم به شنیده شدن است ولی وقتی قلبش از آنِ من نیست...شاید این داستان پایان باز دارد.
خودت نفهمیدی ولی سیالی شدی درون رگهایم که توانایی کشتنم را دارد و من آگاهانه آن را با آغوش باز میپذیرم.
شد که شد، نشد هم فدای سرت دورت بگردم. همیشه از پشت هوات رو دارم.
لبخندش، آغاز فاجعهی قلبم بود! فاجعهای بزرگتر و دردناکتر از هیروشیما!