☕️🍪
مینویسم آن چیزی که باید را :)✨️ زیبایی را... خوشی را... حقیقت را✒️
گاه در دل، اندوهی کهنه برمیخیزد؛ حسرت داشتن پدری که در مقام پدر نبود. آرزوی وجودِ ستونی استوار، یاوری در سایه که در سختیها پناه دهد. اما چه حیف که جای خالیاش، هماره زخمی است بر جان.
مانند برگ پاییزی که از شاخه جدا شده و در باد رها میشود، دلم بیهدف در میان غمها سرگردان است. دیگر نه امیدی برای شکوفایی هست و نه خاطرهای که تسلیبخش باشد؛ فقط دردی سخت و سنگین که بر دل نشسته و هیچ آوازی را تاب نمیآورد.
اگر زمانی حس کنی هیچکس ترا نمیفهمد، مثل آن است که در دشتی بیانتها تنها ماندهای. بانگ تو در سکوت گم میشود و کسی جوابت را نمیدهد. این غربت میتواند جان ترا بفرساید و گمان کنی که هرگز از این سیاهی بیرون نخواهی آمد.
باران میبارد، اما این بار نه برای شستن غبار، بلکه برای شستن خاطراتی که توان نگه داشتنشان را ندارم. حس میکنم غبارِ دلتنگی روی همه چیز نشسته و این باران هم توانِ پاک کردنش را ندارد.
چشمانم را میبندم و تأمل میکنم اما افسوس که هیچ روزنه ی امیدی نمی یابم