آراسیک ماه پیش
جوری نگاهم نکن که انگار من مقصر هستم!
نه؛ لطفا!!
دوباره همه چیزها را بر سر من خراب نکن که اینبار بیشتر از همیشه تقصیر خودت بود! من دوستت داشتم، خوب؟ اما صبر هر عاشقی هم حدی دارد! من نمیتوانستم تا ابد لبخندهایی که به او میزدی را تماشا کنم و هیچ نگویم. این اواخر که حتی منزجرکنندهتر هم شده بود؛ اصلا چطور میتوانستی لبخندهای دوستداشتنیات را نثار احمقی چون او کنی؟!
البته که لیاقتش را نداشت. برای همین او را مسموم کردم. اما تو چرا باید جیغ و داد میکشیدی و بر جنازه کبودش اشک میریختی؟ آیا حالا که گلوی خودت هم سیاه شده و قلب کوچکت نمیتپد، خوشحالی؟ بنظرت ارزشش را داشت که بخاطر او جان عزیزت را از دست بدهی؟
فلورای عزیزم، بیا هردو قبول کنیم تنها کسی که واقعا میتوانست تو را خوشبخت کند، من بودم و خودم. هرچند تو خودت این را نخواستی. و من مجبور شدم اینکار را بکنم. پس با آن چشمان زیبای مردهات مرا ملامت نکن!