هر روز مانند دیروز، میگذرد. دقایق به سرعتی میگذرند که اگر در آنها زندگی نکنی تمام آنهارا از دست میدهی.
بارون وَ هر قطره شعری تازه بود، بر پنجرهی دلم میکوبید.
ذهنم مانند رودی که بیپایان در تاریکی شب فرو میریزد، خاطرات گمشده را با خود میبرد.
آرام صدای قلبم را میشنوم، قطرههای اشک روی خاطرهها میلغزند؛ تاریکی همدم رویاهایم شده...
زمانی که دیگر صدای نفس کشیدنش را نمیشنوم از روی او بلند میشوم. من چهکار کردم؟ شوهر من که، پانزده دقیقه پیش زنده بود حالا دیگر نفس نمیکشد... من با زندگی او چهکردم؟ به زودی...
باران میبارد و من در تنهایی خود قدم میزنم؛ سایههایم روی سنگفرش خیس میلرزد.
زمان میگذرد اما من در کوچههای خاطره با عطر نامت میگردم، هر ثانیه شبیه پرندهای بیقرار...
سفر من به افقهای دور، با قلبی پر از امید هر قدم، داستانی نو، هر نگاه، آرزویی جدید
دل من هوای سفر دارد، پر از ترانههای بیکلام، جادهای بینهایت...
اشکاهایم میریزند در هجوم شبهای بیتابی...