کاپیتان5 ماه پیش
هنوزم هنوز به پنچره نگاه میکنم و صدای کودکی را میشنوم صدایی که از گذشته میوزد، به گوش دلم میکوبد؛ با هر نسیم شب، امیدی بیانتها میگیرد دستم را و به یاد بیقراریهای کودکی، در خاموشی پنجرهها باران میبارد.
نمیدانم چگونه بااو کودک سخن گویم