خط به خط،روحِ من.
گفت که سال نو وقت کنار گذاشتن کینههاست، و ازم خواست که ببخشمش. قبول کردم و بخشیدمش، و با پوست تنش لباس عیدم را دوختم.
-آروم آروم و یکی یکی همه پروانه های که تو قلبم بخاطرت میرقصیدند رو کشتم. از روی صندلی چوبی اش بلند شد و چاقو روی میز را برداشت -حالا نوبت خودته.
-چرا اینکارو کردی؟ لبخند محوی زد و انگشتانش را روی صندلی کشید و گفت -حداقل آخرین شاهکارم را با نام خودم یاد میکنند و بعد نگاهی به سقف کرد که با استخوان های صاحب گالری شاهکارش را خلق کرده بود نه با قلم و جوهر.