نویسنده خیالی...
چندیدن سال از آخرین بغلشان گذشته بود او دیگر پدری نداشت...
پدرش نمرده بود بلکه زنده بود کنارشان بود اما نقشی به اسم پدر بودن نداشت " البته برای او"...
چرا باید پدری را دوست میداشت که حالا تنهایش گذاشته بود؟
صبح بود و گنجشکان شروع به آهنگ خواندن کرده بودن...
آن روز زیبا، برای آن دختر " سیاه ترین" روز بود، لباس جدیدش را بر تن کرد و به بیرون اتاق رفت و لیوان آب سردی خورد آن دختر فقط 5 سالش بود...
دید مادرش دارد دنبال مدرکی میگشت در مدرک ها برادرانش هم بودن، او هم تصمیم گرفت کمک کند.
روی مدرکی عکس زنی که معلوم بود مادرش نیست چسبیده بود ام دختر خواهر نداشت...
از برادرش پرسید او کیست آن هم فقط یک کلمه گفت " خود شیطان" دختر خندید اما مادرش حرفی زد که در اعماق ذهنش فرو رفت " دومین مادرت"...
قبل از اینکه آن دختر به دنیا بیاد پدرش بعد اینکه سه تا پسر از یک زن به دنیا آورد زنی به زیبایی فرشته ها را تنها گذاشت و رفت یک زن زشت گرفت... مادر ادامه داد " بهم خبر دادن عروسی است به بیرون راهی شدم اما شخصی که دیدم پدرت بود با یک بسته شیرینی... " آنجا بود که سیاهی شروع شد...
7پسند0نظر0