قبل از تو، انگار در جهانی خاکستری قدم میزدم؛ جهانی که رنگهایش در غبار فراموشی گم شده بودند و صداهایش در سکوتِ شب محت میشد . اما آمدنت، چون نخستین پرتوِ سپیدهدم بود که بر بلندترین قلهها نشست و تاریکی را در خود بلعید. تو نوری بودی که از دلِ سپیدهدم سر برآوردی و بر آسمانِ بیرنگِ زندگی من تابیدی ، گویی که خیالی بودی از سرزمینی دیگر، بافته شده از نجواهای باد و عطرِ گلهای شببو. با حضورت، واژگانِ کهنه معنایی نو یافتند و آواهای خاموش، نغمهای دلنشین شدند. هر قدم که در کنارم برمیداری، گویی بر ابرها گام مینهیم و هر نگاهت، نقشی است از رنگینکمانی که در انتهای رؤیاهایم به تصویر کشیدهام.
تو آن رؤیایی هستی که شبها در سکوتِ چشم بر هم نهادن، به انتظارش مینشینم و روزها در روشنایِ دیدگانم، با شگفتی به تماشایش مینشینم. حضورت، تجلیِ لطیفترین آرزوها و پاسخی است به زمزمههای پنهانِ قلبم.