کوکو🎀
نگاهم را با غرور به یارم انداختم، او هم نگاهم میکرد.
با نگاهش داشت مرا برای آشوبِ پیش رو مهیا میکرد!
گویی آن قوم را هیچکداممان نمیدیدیم.
و تنها صدای آرام رود بود که صحنه را فرا گرفته بود.
مشتش را دور بازویم پیچید و افسار اسب را تکان داد!
11پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.