زیر بارونا خیس شده بودمو مثل همیشه منتظر بغلت بودم...
یهو به خووم اومدمو دیدم همیشهای وجود نداره تو هیچوقت منو بغل نکردی.
چیشد؟هیچی تا خود خونه از سرما سگ لرزه زدم(:
بعدشم که میدونی خودت،طبق معمول سرما خوردم...
اوو یادم نبود تو حتی عادت هامم نمیدونی.
تو فقط یه خیال مسخرهای که من باهاش شب و روز حرف میزنم! آهنگاتو گوش میدم،عکساتو میبینم و نازشون میکنم ولی حیف نیستی که درک کنی چه حالی دارم!