نمیدونم متوجه بشید یا نه ، ولی از وقتی که باهاش حرف میزنم حالم خیلی بهتره ، خیلیخیلی…
انگار یه نوری بود که وسط تاریکی خودش رو بهم نشون داد ، یا مثل یه نفس عمیق بعد از یه خستگی طولانی ، یه حسِ آروم و قشنگ که مدتها بود دنبالش میگشتم
یا مثل یه پنجرهی باز توی یه اتاقِ بسته، که
بالاخره هوا رو آورد توی دلم .
یا مثل بارونی که بعد از یه روزِ داغ، یهو میباره و همهچیزو آروم میکنه .
یا مثل یه صدای آشنا توی شلوغترین و سختترین روزها، که دل آدمو قرص میکنه.
یا مثل یه چراغ کوچیک که وقتی همهجا تاریکه، هنوز امید رو زنده نگه میداره ))