پنجره را میبندد و پرده ها را میکشد. همه جا تاریک میشود:《دلم میخواد توی زندگیم جوری باشم که وقتی میمیرم ، بگن حیف شد رفت ؛ نگن خوب شد مرد ، اما انگاری....همیشه اونجوری که میخواییم پیش نمیره ...》
8پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.