کاش میتوانستم خاک را کمی پس بزنم و ببینم تو هنوز هم لبخند میزنی؛ هنوز هم چشمانت جان دارند؛ دستت هنوز هم گرم است و قلبت در سینه میتپد،
آن موقع در آغوش بگیرمت و دیگر هرگز..
هرگز، تورا به خدا پس ندهم . .
12پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.