هنوز هم باورم نمیشود..هنوز تهِ دلم امید دارم کسی بیاید و بگوید تمامش اشتباه بوده، یک خوابِ بدِ طولانی.
من گفتم صندلیت را برندارند..ولی کو گوش شنوا؟ آخر اگر بیهوا در را باز کنی و بیایی، روی چه میخواهی بنشینی؟
گفتم به میزت هم دست نزنند، اما قبول نمیکنند،بیا خودت به این جماعت که میگویند دیگر نیستی بگو..کشوی میزت همیشه پر از شکلات و آبنبات برایم بود.
میگفتی قند نخور، ضرر دارد و بعد یواشکی کنار چایم یک حبه قند میگذاشتی و میگفتی فقط همین یکی ها .. !
هنوز هم عصرها ، صدایت توی گوشم میپیچد که میگفتی یه چای تازه دم کن ببینم..
چشمم به تهِ حیاط است؛ انگار همین حالاست با همان قدمهای آشنا و لبخند گرم بیایی و اصرار کنی بروم از درخت های حیاط میوه بچینم، و وقتی برمیگردم، بنشینی دانهدانه برایم پاکشان کنی.
میدانم هستی؛اما اینها به زور تنم لباس سیاه کردهاند ، انگار دیوانه شدهاند . .
خودت بیا بگو تمامش فقط یک خواب بد بوده و حالا بیدار شدهایم؛
و تو دوباره همانجایی نشستهای که همیشه بودی.
سایه ی جای خالیت نه فقط روی صندلی، که توی فنجانهای چای، کشوی میز، زیر درخت های حیاط و بیشتر از همه، در دیده ی من افتاده ..