نور خورشید روی چمن های سبز پارک افتاد
او همچنان به صفحات کتاب زل زده است و با لذت تمام کلمات را میخواند
گل های زرد و سفید دور او را پر کرده است
پوست سبزه با چشم و موهای بلند مشکی اش
انگار از دل طبیعت زاده شده است
از کمی آن طرف تر پسری به او تیکه ای میپراند
_ آتیش! خانم دانشمند .
_ خودتم گفتی آتیشم پس بهتره با آتیش کاری نداشته باشی وگرنه می سوزونمتا.
خیلی خوب بلد است جواب دیگران را بدهد . بخاطر همین است که
دوسال تمام فقط به او نگاه میکنم ...