ساعت سه بامداد است. بیدار میشوی، نه به خاطر صدا، بلکه به خاطر حسِ سنگینِ نگاهی که مستقیم روی صورتت است. اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته، اما میتوانی حس کنی که فضای خالیِ کنار تخت، دیگر خالی نیست. هوا سرد شده؛ آنقدر سرد که بازدمت به صورتِ هالهای از بخار در تاریکی محو میشود.
جرات نمیکنی چشمانت را باز کنی. اما میشنوی. صدای کشیده شدنِ چیزی روی پارکت کف اتاق.
-جیررر... جیررر...
انگار ناخنهای کسی یا چیزی، خیلی آرام روی چوب کشیده میشود.
نفس را در سینه حبس میکنی. ناگهان، صدای چرخشِ لولایِ کمدِ دیواری میآید؛ کمدی که مطمئنی قبل از خواب بستهای. صدایِ نفسهایِ نامنظم و مرطوبی از سمت کمد به گوش میرسد؛ صدایی که انگار ریههایش پر از مایعی غلیظ است.
سپس، صدایی که نمیخواستی بشنوی در فضای اتاق میپیچد. نه یک جیغ، نه یک فریاد، بلکه نجوا. نجوایی که دقیقاً کنارِ گوشِ چپت حس میکنی، گرم و چسبناک . .
- چشمات و باز کن . . میدونم بیداری.
سردیِ انگشتانی بلند و استخوانی را روی مچ دستت حس میکنی که به آرامی، بسیار به آرامی، دارند تو را به سمتِ تاریکیِ لایِ درِ کمد میکشند . .