در سکوت غروب، فنجان قهوهام خالی ماند؛ بخارِ گرمش پریده بود و سردیِ تلخِ آن، چون خاطرهای دور، بر لبانم ماند. نسیم پنجره، عطرِ گمشدهاش را برد و دلم خواست دوبارهِ آن گرمایِ آشنا را بچشم.
10پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.