نورماه
در دل تاریکیِ بیانتها، جایی میان انبوه درختانِ خیس و سایههای لرزان، صدای جغدهایی که گویی طلسم شده بودند در گوشم میپیچید،باد زوزه میکشید.. هوا پر از وحشت و سرمایی بود که تا استخوانم نفوذ کرده بود احساس میکردم دیگر وجود انسانی ندارم شبیه روحی سرگر
7پسند0نظر0