دلم ، نه گِرفته، که مُرده است. شبیه به زمینی خشکیده که سالهاست باران ندیده و حالا تنها، ترکهایِ عمیقش، حکایتِ حسرتِ روییدن را فریاد میزنند. بغض، نه در گلو، که در استخوانهایم لانه کرده و هر تپشِ قلب، خراشی است بر دیوارهیِ روحی زخمی..
دنیا، دیگر رنگی ندارد. سیاهی، سیاهتر از سیاهیِ شبِ بیستاره، همه جا را پوشانده. صداها، گویی از اعماقِ درهای بیانتها میآیند؛ دور، مخدوش، و پر از اندوه. هر نفس، دودِ آلودی است که ریههایِ پُر از حسرت را میسوزاند و خاطرات، تیغهایِ بُرندهای هستند که بیوقفه بر پیکرِ جانِ خسته مینشینند..
زمان، نه کُند، که ایستاده است. انگار در این برهوتِ اندوه، هیچ نیرویی قادر به حرکت دادنِ عقربهها نیست. و من، در این سکونِ مرگبار، تنها نظارهگرِ پژمُردگیِ خویشم. نه امیدی به گشایش هست و نه نوری در این ظلمتِ ابدی. فقط ماندن، و تحملِ سنگینیِ باری که بر دوشِ هیچ زندهای نباید باشد.
این دلگرفتگی، شبیه به غرق شدن در دریایی از اشک است؛ نه ساحمملی پیداست و نه قایقی برایِ نجات...