کنار سنگ قبرش نشستم وجودش را حس میکردم انگار همینجاست .
دلم برایش تنگ شده
او امیدم بود و حالا امیدم دیگر خاموش شده
لباس هایش هنوز بوی تن اورا میدهد
_ چرا تنهام گذاشتی؟ ...من که کاری نکرده بودم ،ناراحتت هم نکردم ،چرا به رفتن رضایت دادی؟ ...
6پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.