یک فنجان فکر
جادوی اصلی نه در عصاها و وردها، بلکه در اشیای روزمره نهفته بود.
نردبان، بیش از هر چیز دیگری در جهان معنای صعود را میفهمید؛ تمام عمرش وزن بدنهایی را تحمل کرده بود که میخواستند به جایی بالاتر برسند.
تا این که یک روز، نردبان تصمیم گرفت استعفا دهد.
آرام روی زمین دراز کشید و دیگر بلند نشد.
همان لحظه، رویای رسیدن از همهی خانهها رخت بست.
هیچکس دیگر به سقف نگاه نکرد انگار جهان ناگهان یادش رفت که ارتفاعی هم وجود دارد.
10پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.