وقتی داشتم میوه پوست میکندم بهم زنگ زد
+الو؟جانم؟
- وای ..عزیزم… حالت خوبه؟ شنیدی چیشده؟ اون دختره… همونی که دیشب تو مهمونی پیش ما بود ، قدش بلند بود و موهای بلند و بور داشت و گردنش باز بود و گفتی زیادی بهم نزدیک شده و خیلی مسخره نگام میکنه ، یادته ؟ … پیداش کردن...! بدجوری… انگار اول توی وان خفه شده بود ، چشم
هاش… وای خدای من، باورت نمیشه ، چشمهاش انگار از حدقه دراومده بودن و توی وان بودن...
سرش از گردنش جدا بود ..
گویا خون همهجا ریخته بوده .. مخصوصاً روی حولهی وسط حموم. حتی موهاش… انگار همه کنده شده بودن..
دیشب درست بعد مهمونی به قتل رسیده ..
+ دستمو روی لبه ی چاقو کشیدم و گفتم ..
آره اتفاقا ، ماسک موش خوشبو بود ، حولش سفید بود ، با خودم گفتم خیلی سادست ،
با لکه های قرمز قشنگتر شد ، مگه نه ؟ بنظر خودم اثر هنری جذابی درست کردم !
- چ..چی....ت..ت..تو چیکار کردیییی!!!